دفترچه ی خاطرات مخملی

اولین باری که حس دوست داشتن توی تک تک سلولای بدنم رخنه کرد

دوم فروردین بود.

ساعت سه رفتم بیرون باهاش قرار داشتم.

رفتیم مطب.

وقتی دستاشو روی گونه های تب دارم حس کردم چشمامو بستم و

خودمو سپردم به دستای سردی که برای در آغوش گرفتنم تلاش می

کرد.

لبایی که انقدر برام شیرین وخوشمزه بود که حد نداشت.

وقتی که سنگینی نگاهشو احساس کردم چشمامو باز کردم ازش خجالت

می کشیدم.

اما اون به روم لبخند زد..

وقتی کنارم هم خوابیدیم .........

فقط سکوت بود و سکوت بود و سکوت و صدای نفسایی که کلی برای

هم حرف داشتن.

من بودم و نگاهیی که چقدر تب دار بود و با چشمایی خمار و مست

به چشمانه من نگاه می کرد.

اون روز تازه فهمیدم که .............

ترجیح میدم سکوت کنم.

همون هم آغوشی کافی بود برای وابسته شدنم به دستانه نوازشگری

که دوست داشتنو ذره ذره به سلولهای بدنم تزریق می کرد.

و همون و اولین هم آغوش کافی بود که هرماه دلم آغوشه گرمت رو

طلب کنه عزیزم.

بوووووووووووووووووووووووووووووووووس........

+نوشته شده در دوشنبه ٢٠ تیر ،۱۳٩٠ساعت۱۱:۳۸ ‎ق.ظتوسط ستاره دنباله دار. | نظرات ()